تبليغاتX
سقوط آزاد
ببین عروسک زیبا ؛ ببین کرالیچه ----------- تو را هگل به جنون می کشد ؛ مرا نیچه
  داد . . . گـــاه

یا حق

 

و این غزل که با وجود روایت خطیش . . .

 

کز کرده مرد و زل زده در صورتش پکر ؛

تا آخرش به حرف می آید : ببین سحر

ای بکر ناب مثل پریهای قصه ها

ته مانده ی تمام اساطیر معتبر

این اسکلت برای تو شوهر نمی شود

و من برای دخترک کوچکت پدر

هرگز نمی شود که برایم پدر نشد

مردی که از همیشه صدایم زده پسر

از دستهای کوچک پر التماس من

دزدیده بود مادر زیبام را که در ــ

 دنیا شبیه هیچ زنی جز خودش نبود

شکل تو بود ؛ پاک و اثیری اگرچه هر ــ

        روزی که می گذشت ؛ روبروی چشمهای من

یک عمر پیر می شد و من هم بزرگتر ــ

از روز پیش می شدم و نفرتی سمج

می زد به ریشه غزل تازه ام تبر

* * *

از نفرتم رها شدم و کشتمش ؛ و او

لختی نگام کرد و مانند یک متر ــ

ــ سگ ـ خشک شد. و چشم سراپا سوال او

زل زد به صورت پر ترسم کنار در

* * *

من کشتمش ؛ نه ؛ فکر دفاعیه نیستم

خانم درست من خرم ؛ اما شما اگر

مردی تمام هستیتان را گرفته بود

آیا دوباره بود همین خنده ای که بر ـ

کنج لبان شهوتیت خشک مانده است

یا این نگاه خیره ی عاصی و در به در . . .

* * *

یک هفته بعد از پدرم ؛ مادرم پرید

من ماندم و اتاقک زندان ؛ کلاغ پر

کنج حیاط کوچکمان جای مادرم

یک نعش ماند و یک چمدان پر از سفر

* * *

حکمم شوید : مرگ / به دردم نمی خورد

این زندگی که سر شده با درد سربه سر

آقا ! به جان مادرتان راحتم کنید

توی غــذام زهـــر بریزید تا مگــر . . . 

                                                                            فردا کسی مرا ببرد پیش مادرم .

                                                              مرداد ۸۳

یلدا بازی در ادامه ی مطلب :


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط جواد شیر علیزاده در سه شنبه دوازدهم دی 1385  |
 
 
بالا