دوباره سلام
راستش یه مدتی بود که بخاطر امتحانات و درسهایی که ریخته بود سرم ، کمتر وقت می کردم به دنیای مجازی سر بزنم و مشغول راست و ریس کردن کارای دنیای واقعی بودم تا اینکه شهرام میرزایی عزیز پای منم کشید تو این بازی و . . .
بیخیال ِ بریم سر ۵ گانه من:
1.متولد 6 دی 1362 سلماس.دانشجوی مثلا سال آخر مهندسی مکانیک تبریز.دیوونه موسیقی آذربایجانی مخصوصا " Muqam" . "Alim qasimov"هم خواننده مورد علاقه مه.بعضی وقتها اونقدر سیگار می کشم که حتی شهرام خان میرزایی هم دعوام می کنه.
2.بدترین روزهای زندگیم مربوط می شه به دوتا حادثه شبیه هم.
اولی اردیبهشت 83 بود.بخاطر نمایشگاه کتاب تهران بودم و قرار بود موقع برگشتن بریم خدمت استاد منزوی عزیز ؛نزدیکای ظهر تو نمایشگاه بودم که اون خبر لعنتی رو شنیدم . تا چند روز گیج بودم . نمی دونستم چی به چیه . باورم نمی شد که حسین منزوی هم . . . اما می دونستم که دیگه نمی تونم ببینمش.
دومی هم مال زمانی بود که نصرت کسمنلی «از شاعرای نامی جمهوری آذربایجان » اومده بود تبریز. ساعت 6:30 – 7 بود که بچه ها زنگ زدن و دعوتم کردن « سردرود » تا مدتی با نصرت باشیم اما من چون شب خیلی دیر خوابیده بودم نتونستم برم و قرار شد ساعت 4 تو انجمن ادبی دانشگاه ببینمشون.ساعت 4 . . . 5:30 شد اما هنوز خبری ازشون نبود تا اینکه یکی از دوستان زنگ زد و خبر داد که نصرت بخاطر بیماری کلیوی تو بیمارستان امام بستری شده و دو سه روز بعد . . .
باز هم قبل از اینکه بتونم ببینمش.
3.بچه که بودم خیلی شر بودم . یه روز تو حیاط خونه مون نشسته بودیم . داداش کوچیکترم داشت تو حیاط بازی می کرد .برای اینکه یه کم بترسونمش تفنگ ساچمه ای مو برداشتم (بی خبر ازینکه توش ساچمه هست ) طرف داداشم نشونه رفتم و ماشه رو چکونده م . . . یهو داداشم افتاد رو زمین و از حال رفت.
تموم دنیا داشت دورم می چرخید . . . نمی تونستم نفس بکشم .
مادرم با گریه و . . . ماشینو از پارکینگ در آورد و داداشمو برد بیمارستان.
نمی دونین تا برگشتنشون چقدر گریه کردم . نمی تونین حالمو تو اون لحظه حتی تصور کنین.فقط می تونم بگم خیلی سخت بود.
تا اینکه مادرم با خنده برگشت خونه.مونده بودم هاج و واج . . .
نگو ساچمه اصلا تو نرفته ؛ خورده به پوستشو برگشته داداش کوچیکه مم که اون موقع 3-4 سالش بود از ترس غش کرده.وقتی رفته بودن پیش دکتر ؛ دکتره کلی خندیده بود و گفته بود :« خانم ؛ نگران نباشین .داره ادا در میاره.» نمی دونین چقدر خوشحال شدم . داشتم پر در میآوردم.انگار همه دنیارو داده باشن بهم.
4. کلاس دوم راهنمایی بودم.موهام خیلی بلند شده بود.ناظممون هم هرقدر می گفت کوتاهش کن.گوشم بدهکار نبود.تا اینکه . . . چشمتون روز بد نبینه .آقای ناظم سر صف با قیچی یه خیابون بیست متری وسط سرم باز کرد.منم مجبور شدم برم آرایشگاه و موهامو از ته بزنم.
وقتی رسیدم خونه خواهرم - که اونم ازم کوچیکتره – کلی بهم خندید و بدو بدو رفت پیش بابا و مامانم که بهشون مژده بده من کچل شدم.این کارش خیلی بهم برخورد.
نصفه شب وقتی خواب بود با قیچی یه دسته بزرگ از موهاشو بریدم و گذاشتم رو سینه ش.
خواهرم سه چهار روز عزا گرفت(آخه با هزار زحمت موهاشو بلند کرده بود.موهاش تا کمرش می رسید . و بخاطر دسته گلی که به آب داده بودم مجبور شد موهاشو پسرونه اصلاح کنه.) حالا بگذریم که تو خونه چقدر دعوام کردن.
5.سال اول دبیرستان بودم و سر جلسه پایان ترم فیزیک 1 .کلی درس خونده بودم و رفته بودم سر امتحان تا بیست بشم . جواب همه سوالارو نوشتم غیر یه مساله که فرمولش یادم رفته بود. هر قدر هم بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم.تا اینکه دلمو زدم به دریا و برگه فرمولارو از جیبم در آوردم تا . . .
اما مدیرمون مچمو گرفت و نمره م جای بیست شد بیست و پنج صدم.
چشمتون روز بد نبینه مجبور شدم تو گرمای تابستون جای مسافرت و تفریح برم سر کلاسای جبرانی . خونواده مم اصلا به خودشون بد نمی گذروندن؛4 هفته رفتن شمال ؛ منم که خوب معلومه با خودشون نبردن.من موندم و کلاسای جبرانی و حرص از دست دادن مسافرت تابستونی . . .
البته خوبیش به این بود که تو امتحانای تابستون آخرش بیست شدم.
آخر سر هم پاس می دم به : غمزه ، ونوس رستمی ، مسعود زارع ، محمد نوروزی و نگار نویدی (البته این آخری در صورتی که پرشین بلاگ دست از مسخره بازی بردارد.)
|
+| نوشته شده توسط
جواد شیر علیزاده در سه شنبه دوازدهم دی 1385
|